تبليغاتX
عشق منی
چه اشتباهی کردم که اسمتو آوردم ... خوبیش اینه لااقل واست قسم نخوردم ... راستی چه عالمی بود اگه بدها نبودن ... جدا می شیم ما از هم ... چون خیلی ها حسودن ... دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب ... تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب ... عکسها و هدیه هاتم میدم به یه واسطه ... تا که به خیر و خوشی تموم شه این رابطه ... حرفای عاشقونه همش مال قدیمه ... مثل همون حرفا که ماها بهم زدیمه ... هر وعده ای که دادی به هر کسی عمل کن ... غصه هاشو یه جوری با مهربونی حل کن ... نذار که عشقت واسش مشکل و دردسر شه ... نذار که از دست تو راهیه یه سفر شه ... چه وقت هایی تلف شد با تو سر قرارا ... تکلیفا روشن می شه همیشه تو بهارا ... گناه تو همین بود ، نداشتن صداقت ... اما گناه من بود نکردن خیانت ... سفیدیه نگاهت نابه شبیه برفه ... آب می شه زود و فقط ، به قیمت یه حرفه ... دیگه خدا نگهدار لحظه های قیمتی ... منو ببخش عزیزم هر کی داره قسمتی ... دنیارم اگه بدی دلم ازت صاف نمی شه ... دلی که بشکنه و کدر شه شفاف نمی شه ... نه ، دیگه دوست دارم محاله باورم بشه ... اسمتو محاله دیگه تو دلم جا بشه ... حیفه اون بتی که از تو برای خودم ساخته بودم ... من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم ... اصل مطلب اینه که برو پی کار خودت ... دیگه نمی خوامت ، لعنت به تو و اون روز تولدت ... شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن ... آدمهای مهربون و با وفا دروغ می گن ... اونایی که می گن که تا همیشه دیوونتن ... بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن ... اونایی که میان به این بهونه ها که اومدن ... از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن ... اونایی که فدات بشم تکه کلامشون شده ... به تموم آسمونها ، به خدا دروغ می گن ... اونایی که با قسم و آیه می خوان بهت بگن ... تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن ... حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم ... حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم ... حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم ... حیف شوقی که تو گفتی داره اما من ندیدم ... حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم ... حیف رویام که واسه تو از قشنگی هاش گذشتم ... حیف شب ها که نشستم با خیالت زیر مهتاب ... حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو توی خواب ... حیف باوفای من ، حیف عشقو اعتمادم ... حیف اون گلی که به تو دادم ... حیف فرصت های نقرم ، حیف عمرمو دقیقم ... حیف هر چی به تو گفتم ، راست راسی حیف سلیقم ... حیف اشکهایی که ریختم واسه تو دم سپیده ... حیف احساس طلائیم ، حیف این عشقو عقیده ... حیف شادیم توی روزی که می گن تولدت بود ... حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود ... حیف اون همه قسم هام که به اسم تو نخوردم ... حیف نازی که کشیدم چونکه طاقت نیاوردم ... حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رؤیا ... حیف که تو از راه رسیدی ، اونو دادمش به دریا ... حیف چیزی که ندارم ، حیف ذوقی که نکردی ... حیف گرمای دستام که سپردمش به سردی ... حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت ... حیف اعتماد اون روز ، حیف واژه خیانت ... حیف اون شبی که گفتم : پیش تو کمه ستاره ... حیف اون حرفا که گفتی ، گفتم اشکالی نداره ... حیف چشمهایی که گفتم به تو با لبای خندون ... حیف آرزوی دیدار با تو بودن زیر بارون ... حیف هر چی که سپردم ، حیف هر چی که نبودی ... حیف تکلیفم بیا روشنش کن تو به زودی ... شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن ... آدمهای مهربون و با وفا دروغ می گن ... اونایی که می گن که تا همیشه دیوونتن ... بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن ... اونایی که میان به این بهونه ها که اومدن ... از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن ... اونایی که فدات بشم تکه کلامشون شده ... به تموم آسمونها ، به خدا دروغ می گن ... اونایی که با قسم و آیه می خوان بهت بگن ... تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن ... ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم ... واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم ... ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوسش داری ... با اونی که پنهونی سر روی شونش می ذاری ... ما که رفتیم ولی این رسم وفا داری نبود ... قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود ... ما که رفتیم ، حالا تو می مونی و عشق جدید ... می دونم چند روزه دیگه می شنوم جدا شدید ... ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود ... دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود ... ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم ... بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم ... ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری ... به قول حافظ : ما هم داریم یه یار سفری ... ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش ... آرزوم اینه فقط تلف نشه دقائقش ... ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت ... ببینم که سال دیگه کی میاد تولدت ... ما که رفتیم تو بمون با اونکه از راه اومده ... اونکه با اومدنش خنجر به قلب من زده ... ما که رفتیم دل ندادیم دیگه به عشق کاغذی ... لااقل می اومدی پیشم واسه خداحافظی ... شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن ... آدمهای مهربون و با وفا دروغ می گن ... اونایی که می گن که تا همیشه دیوونتن ... بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن ... اونایی که میان به این بهونه ها که اومدن ... از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن ... اونایی که فدات بشم تکه کلامشون شده ... به تموم آسمونها ، به خدا دروغ می گن ... اونایی که با قسم و آیه می خوان بهت بگن ... تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن ...

 

خداحافظ................................

 

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در جمعه هفتم خرداد 1389 و ساعت 19:38 |

 

تقدیم به توتمامی عشقمی

چله نشین توشدم نبض زمین توشدم

مردۀ بی دین همه زنده به دین توشدم

به ساعت مرگ غزل تلخابه ای جای عسل

برحلقۀ نفرین شده تنهانگین توشدم

بی بال پردرسفرازهرچه سایه خسته تر

هرخط آخر پشت سرتااولین توشدم

من بهترین توشدم ای حس ازبهرشدنی

ای خط به خط نوشتنی

درنگ ازخودردشدن صدآفرین توشدم

به جرم بی ستارگی شب همه شب به سادگی

کشته شدم زنده شدم ستاره چین توشدم

ای توهمیشه سفری ازهمه امربی خبری

من که به کوچه می زدم خانه نشین توشدم

به ساعت مرگ غزل تلخابه ای جای عسل

برحلقۀ نفرین شده تنها نگین توشدم

                                                                       تقدیم به توبایه دنیا عشف:پانیذ

 

   توتنهاعشق منی

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در شنبه یکم خرداد 1389 و ساعت 19:35 |

 

چه باشکوه آمدی به لحظه های سردم

چه پرغرور می روی به جنگ دردهای من

چه عاشقانه می شودغزل درانتظارتو

              چه بی بهانه می دودکلام من برای تو

     چه رازها که گفتی برقلب بی قرارمن

    چه قصه هاشنیده ای بهاربی خزان من

            چه روزهاکه رفته ایم به جنگ دردوفاصله

چه روزها سپرده ایم بدست سردخاطره

چه لحظه ها نگاه توبرنگاه من دوید

چه عاشقانه دست من به دست گرم تورسید

                  

 کیش یادت میاد؟

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 11:19 |

 

توسکوت شاپرکها٬ لحظۀ خواب قناری

هیچکسی صدامونشنیدوقت عشق وبی قراری

من که پاک وساده بودم٬ بی ریادل داده بودم

توچرانگام نکردی؟!...زیرپات افتاده بودم

توهجوم قحطی عشق شونه هات پناه من بود

لمس دستای نجیبت ............. اولین گناه من بود

توشبای عاشقیمون٬ یه بغل ستاره داشتی

وقتی که منومی دیدی سرروی شونه هام می ذاشتی

حالا بازم منتظرم دوباره واسم بخونی

دستای منوبگیری قدرعشقم بدونی

تاابدمنتظرخواهم ماندتادلت عاشقم شود

 

 بازم دستاموبگیربی توخیلی سردشونه

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 14:59 |
عاقبت عشق

انسان بین ۲ بی نهایت قرار گرفته است!!!

بی نهایت لجن،بی نهایت فرشته

دکتر شریعتی

بنگر ما جز کدامین هستیم؟؟؟؟؟؟

alireza

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 14:56 |

 

زشراب بوسه هایِ توهنوز مست مستم

توببین چقدرمستم که سبوی می شکستم

چولبان بوسه ِ خواهت اثرشراب دارد

دل اگربه میِ ببندم به خداکه پست ِ پستم

پس ازاین کسی نبیندبه کفم پیالۀ مِی

دگرم به مِی چه حاجت چوگرفتۀ توهستم

به خداکه جان مایی مروازتنم توای جان

که زبودِتوست بودم که زِهست تست هستم

بنگرزفرط مستی ره خانه راندانم؟

توبیا بگیردستم که دِگرزپانشستم

به کف صبامیفشان سرزلف شام رنگت

که به تارتارمویت همه عمرخویش بستم

مکنم تومنع زاهد، پس ازاین زمی پرستی

نگهش می ولبش مِی، چه کنم که می پرستم

کسی تا بی نهایت دوستت دارد:پانیذ

 

 همیشه برای بوسه هایت جان خواهم داد

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 11:53 |

 

ای سرچشمه ی محبت٬ ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم که قلبت ازمحبت بی نیلز است؟

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت دروجودم جاری می شود وتو نیستی؟

بگذارنامت راتکرارکنم .نامت زیباست ودلنشین چه داشته ای که اینگونه مراطلسم کردی٬

من اینگونه نبودم توعشق رابامن آشنا کردی توهوای دلم راباطراوت کردی.

زمانیکه باتوهستم به آسمان٬ به بیکران پروازمی کنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه

ناپیداست نازنینم.

 

همراه همیشگیت: پانیذ

 

              باتو همیشه بهارخواهم ماند/جمعه روهرگز فراموش نکن

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 12:52 |

 

امشب تورفته ای من تنهاترازهمیشه

انگاراین شب تابی توسحرنمی شه

امشب من وستاره درانتظار ماهیم

بغضی نشسته بردل مهمان اشک وآهیم

یکدم رخت عیان کن ای ماه بی مثالم

ره سوی تونیابم وقتی که بی نشانم

بادوچشم مستت خواب ازسرم بدربرد

شوق به تورسیدن جان ازتنم بدربرد

آری بدون لطفت رنگین کمان دردم

خورشید مهربان باش درلحظه های سردم

خانه پرازسکوت است بارفتن توای دوست

این گریه های آرام تنهابه خاطرتوست

درخشکسالی عشق درانتهای ظلمت

این اشک آرام من تنهاپناه توست

               کسیکه همیشه منتظر توست: پانیذ

 

کجایی تا شب تنهاییم باتوسحرشود

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 18:39 |

 

من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم

خالی ام ازعشق وخاموشم هایوهوی تازه می خواهم

خانه ام گلخانه ی یاس است٬ رنگ وبوی تازه می خواهم

ای خدا ای خدا بی آرزو موندم آرزوی تازه می خواهم

عشق تازه حرف تازه قصه ی تازه کجاست؟

راه دور خانه ی تو درکجای قصه هاست؟

تاکجاباید سفرکردتا کجا باید دوید؟

ازکجاباید گذر کردتابه شهرتو رسید؟

ای خدا ای خدا بی آرزو موندم آرزوی تازه می خواهم

کسی که در غربتم یادش نکردی: پانیذ

 

     آرزو دارم شبی عاشق شوی

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 11:25 |

 

زمانی که خورشید آهنگ غروب می نوازدوغوغای پرندگان دوارانگیز زمین جای خودرا به

آرامش وسکوتی عمیق می سپاردوتیرگی شب برآسمان حکمفرما می شود. لحظاتی که ستارگان

زیبا باحرکتی یکنواخت درگنبد نیلگون آسمان درخشیدن آغازمی کنند. هنگامیکه صدای مرغ شب

باآوازملایم وسوزناک ملاحات توام شده وسکوت شب رابرهم می زنند. وقتی که نسیم سرمست

شبانگاه باوزیدن خوداستانهائی ازعشقهای گذشته می سرایدوموقعی که پروانه باشمع مشغول

رازو نیاز است وبه دوراو طواف می کند٬ من بابی صبری تمام کنار پنجره ای که به روی تو

بازمی شود وگلبوته های زیبااطرافش رافراگرفته اند٬ ایستاده ومنتظر دیدن توهستم.

اگربدانی که چقدردوست دارم وچگونه دراشتیاقت می سوزم به هرکجامی نگرم تورا می بینم.

اگر بدانی که چطور هرروز بیشتراز روزپیشین برای دیدارت لحظه شماری می کنم.........

آه٬ ای پرندگان ای ماه٬ ای نسیم٬ به کسیکه آنی ازنظرم دور نمی شه٬ آری به اوبگوئید که

چشمی به راه تودوخته شده٬ حرفهایم را به اوبرسانیدو به اوبگوئید که من منتظر اوهستم.

اونی که عشقشو هرگز ندیدی:پانیذ

 

          شبی تناو بی فانوس خواهم مرد/ دعاکن بعد دیدارتو باشد وقت پایانی

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 11:43 |

 

وقتی دستام توی دستات می شینه حرفت به قلبم

می گیره وقتی نباشی همه چی بی رنگ ومعناست

وقتی خیره ام به چشمات واسه من مثل یه گنجه

بودنت پایان رنجه می میرم ازمن اگه روزی عزیزدلت برنجه

توتوآغوش منو من توی آغوش خدا

بی تونه ستاره ونه قصه وشعروصدا

دست تو تودستمه انگاری دنیابامنه

آسمون ودریاولحظه ی رویابامنه

مگه میشه بی توموند٬ مگه می شه بی تونوشت

تویی که همسفر جاده ی سخت سرنوشت

می مونیم تاآخرش باهم وازهم می خونیم

فاصله یه دریاهم باشه ماعاشق می مونیم

                 ابدی ترین عاشقت: پانیذ

 

 باورکن عشق منو نازنینم

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 10:59 |

 

ازتوگذشتن سخته باتونبودن درده واسه من                        زنده بودنم مرگه بدون تووباعشقت واسه من

وجودمن مال تو قلب تومال من عزیزم                 رفتن تومرگه منه دستای تو٬ تودستمه

نگوکه بایدجداشیم نبودتونبودمه                  بدون تو کم میارم تاپای جون دوست دارم

اگه توازمن جداشی امیدموندن ندارم                     واسه باتو بودن زندگیمو باختم

یه کلبه ای ازعشق واسه یتو ساختم                   عاشق توبودم٬ عاشق توهستم

درای دلمو روی همه بستم من

زندگیم تاالان همه اش بوده عذاب وبس

یادگرفتم که برم جلوعصابه دست

فکرمی کردم که به انتهارسیده طاقت

خودمورهاکردم وزدم به سیم آخر

فکرمی کردم تموم شده دیگه دوره پاکی

وقتی دیدمت فهمیدم توی این کره ی خاکی

می شه دوست داشتوو عشق نمرده

فهمیدم اینوکه زندگیم چشم نخورده

من عشقوباتومی خوام چون تودل بقیه مرده

این دل سادم شکست وبخیه خورده

بایدکه این نوردلم حالا بتابه بر روی تو

عوض نمی کنم باغریبه یه تارموتو

آدمادلموشکستنو اینویادم دادن

که دیگه خودمو غایم بکنم ازعالم ٬ آدم

می خوام بیایی وماه دل خسته ام باشی وبس

بی توزندگیم ازهم پاشیده است

رفتن تومرگه منه دستای تو تو دستمه               نگوکه باید جداشیم نبودتو نبودمه

بدون توکم میارم تاپای جون دوست دارم                   اگه توازمن جداشی امیدموندن ندارم

منوتو باهم یه فرق داریم خودتم اینو میدونی

اگه توبری میمیرم توبگوکه بامن می مونی

همه دردای من توی بغض صدامه٬ آره

داستان زندگی همیشه ادامه داره

دل من بدجوری بی تاب بخاطر باتوبودن

تورو می خوام باتمام وجودوتاو پودم

میدونی کلی منتظر موندم تا شبی بهم بگی

ازاینجابه بعد تویی شریک زندگیم

 

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:29 |
باشه نگو!منم..............................
+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:49 |
 

سلام بر يگانه عشق من ‍‍‍،سلام بر تمام عشق و مستي من سلام بر تمام هستي من چه بگويم از تو وعشق خودم نسبت به تو زيرا كه توصيف نا شدني است ونمي توان آن رابر روي صفحه بي جان و بي احساس نوشت ولي چه بايد كرد كه تو در كنارم نيستي كه اين عشق را احساس كني ومن مجبورم كه اين كار دشوار را انجام و با اجازه شما شروع مي كنم گرچه نمي دانم از كجا شروع كنم

عشق من نسبت به تو آن ستاره اي است كه به هر چه خوبي وبدي دنياست چشمك مي زند ومن نيز به هرچه بي وفاي كه از تو ديده ام ناديده مي گيرم وچشم من آن ابري هستم كه از فراغ دوري يار مي بارد و همه براي باريدن ابردعا مي كنند تاغرورابر بشكند تو هم نيز با بي اعتناي غرور وبغض مرا مي شكن وچشمهاي مرا باراني ميكني خورشيد وتو هم زمين هستي هدف خورشيد از تابيدن نوراني كردن وگرم نگاه داشتن زمين ولي ومن مانند آن

زمين با آن تكبري كه دارد دل خورشيد را ميشكند وخورشيد شبا قهر ميكنه وميره ولي روز بعد دوباره دلش براي زمين تنگ مي شه و به ديدار زمين مياد ولي زمين از اين ناز كردن ها خوشش مي ياد وهر روز همين كار را تكرار مي كنه ومن نيز بعد از هر بار بي اعتناي تو دلگير مي شوم ولي چون مي دانم بي تو لحضه اي نمي توانم دوام بياورم باز غرور خودم را مي شكنم به ديدار تو مي آيم ولي باز از تو چيز جز بي اعتناي نميبينم و باز بخاطر عشقي كه نسبت به تو دارم باز تحمل مي كنم اگه مي خواهي بدوني كه چقدر دوستت دارم مي توني به زير باران بري ودستهايت را باز كني هر چندر قطره كه گرفتي اونقدر تو من را دوست داري وهر چند قطره كه نگرفتي اون قدر من تورا دوست دارم

تقديم به دوست داشتني ترين عشق دنياي من

گل من لاو مي

 

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 20:6 |
 

وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم

معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم

و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم

و سرانجام در آن غرق شدم

عاشقانه دوستت دارم

 

ديوانه عشق توام

از عشق تو يارا ، لحظه لحظه مست مستم

به تو دل داده ام و كوچه گردي بت پرستم

بي تو من ديوانه ام ، با عشق تو فرزانه ام

هر لحظه من با ياد تو ، آواره اي بي خانه ام

در به در دنبال تو ، اين دل به سوي كوي تو

در حسرت ديدار تو ، مجنون شدم بر روي تو

آن صوت بي تكرار تو ، آرامش قلب منست

روح زلال و پاك تو ، تنها دليل بودنست

با من بمان ، با من بخوان ، اي همه بود و نبود

ديوانه عشق توام ، اي هستي و اي تار و پود

عجب روز قشنگي بود امروز

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 19:57 |

 

اگه یه جاسیل بیادو یه جازمین لرزه بشه

اگه یه جاکویر باشه٬ پشت سرش سبزه بشه

اگه یه طوفان بیادوبه هم بریزه دنیارو

نمی تونه خراب کنه٬ خونه ی آرزوهارو

بالابری پائین بیاتی تو آخرش مال منی

هم تودل وزبونمی ٬ همین که توفال منی

اگه تمام آسمون روسرمن خراب بشه

اگه زمین یخ بزنه خورشید مشرق آب بشه

اگه تمام دریاها تشنه وبی آب بمونن

تمام عشقا بمیره٬ چشمااسیر خواب بشه

دورتمام شهرمون  اگرکه دیوار بزنن

به خاطر عاشق شدن آدمارو داربزنن

برای قلب مادوتا هدیه وپاداش بذارن

اسممونو توکوچه وخیابونا جابزنن

اگربرای عاشقی تودنیاقانون بذارن

عاشق دل شکسته روشبا توزندون بذارن

باغارو آتیش بزنن٬ تاگب سرخا بمیرن

گلای سردوکاغذی جاش توی گلدون بذارن

اگرکه ممنوعش کنن شعرای عاشقونه رو

اگرکه باسنگ بزنن عاشقای دیوونه رو

اگردرختا هیچ کدوم تاآخرش میوه ندن

آسمونو زمین بگن باعشق وعاشقی بدن

تاآخردنیااگر رنگ بهارو نبینم

فقط زمستون باشه وهمش روبرفا بشینم

اگه نذارن دسمون به آسمونا برسه

شبانتونیم واسه هم ماهو ستاره بچینیم

حتی اگه دریا یه روزماهیارو یاش بره

کشیش پیرمهربون کلیسارو یادش بره

مجنونی که همه می گن عاشق ترازاون دیگه نیست

خدانکرده یه زمانی لیلارو یادش بره

من تورویادم نمی ره دیگه شدی مال خودم

واست تولد می گیرم تولحظه تولدم

می خوام که دنیابدونن تورو به هیچ کس نمی دم

یه عمره عاشقت بودم٬ نه این که عاشقت شدم

بالابری پائین بیایی٬ توآخرش مال منی

هم تودل وزبونمی٬ همین که توفال منی

 

         این منو تویی عشق من

 

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 22:11 |

 

دوست داشتی

مي نويسم واسه تو نگو ديره نگو ديره

من از اين فاصله ها بدجوري, گريه ام ميگيره

من مي خونم واسه تو نگو رفتي نگو خستم

بي تو تنها موندم اما دل به هيچ كسي نبستم

 

مي نشينم پايه حرفهات تا ته قصه باهاتم

بيا شهرزادي عاشق كه منه خسته فداتم

بيا شهرزادي عاشق تو پري قصه هامي

تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي

 

قصه گوي هميشه گي براي من كه خسته ام

بگو تا اروم بگيرم ميدوني دل شكسته ام

با تو يه دنيا ارزو تو كوله بار خاطرم

سخت براي نبودنت نميشه از پیشت برم

نميشه از پیشت برم...!

 

من مي سازم واسه تو قصري از سادگيا

از اينجا مي برم تو رو به شهر دل دادگيا

با بوسه اغاز ميكنم زندگي دبارمو

به اسمونها نميدم همين يه تك ستار مو

 

مي نشينم پايه حرفهات تا ته قصه باهاتم

بيا شهرزادي عاشق كه منه خسته فداتم

بيا شهرزادي عاشق تو پري قصه هامي

تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي

خدا می دونه تا به حال

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:56 |

هميشه از دوري واهمه داشتم...هر چند آغاز دوستيمان هم از دوري بود....

مانند هميشه به خاطر مي آورم روزهاي نخستين را که چه عاشقانه در

انتظارت بودم... و هر بار با حضورت چه شادمانه لحظات راسپري مي کردم..

و به ياد داري زمان نبودنت را که چه بي صبرانه در آرزوي ديدارت هر بار

مي آمدم... و امروز که باز نيستي و دلتنگيهاي تمام دنيا با من است من آمده ام

تا از اين پس کوچه هاي باغ خاطرات تو را بيابم... هر جا مي روم بوي تو هست

... چشمان مهربانت که انتهايش را نتوانستم حتي در آخرين ثانيه ها هم بيابم...

. و دستان هنرمند ات که مي داني چه نوازشگرند.... همه و همه در ياد و خاطرمن اميد زندگي است.... و اينجا که مي آيم از بوي ياسهايي که تو چيدي و در جاي جاي قلب من و اين ها به يادگار گذاشتي مست مي شوم و اين مستي و از خود بي خودي چقدربرايم شيرين است... چقدر عادت کرده ام به بودنت... و عادت چيزي است .... که حتي يک

ثانيه دوري هم به اندازه دنيا دير مي گذرد

امضا:علیرضا

(میدونم بازم زدم زیر قولم)

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 2:13 |

 

 

توبدان ازاشک چشم مجنون٬ ازبرگ های درخت چنار٬ ازشکوفه ها درخت گیلاس

ازگلهای سرخ باغ ها دسته گلی خوام ساخت وبه تو تقدیم می کنم عشق من.

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 15:7 |

 

اجازه هست عشق تورو توکوچه هاداد بزنم؟

روپشت بوم خونه ها اسمتوفریادبزنم؟

اجازه هست که قلبموبرات چراغونی کنم؟

پیش نگاه عاشق٬ چشماموقربونی کنم؟

اجازه میدی تاابدسربذارم روشونه هات؟

روزی هزاردفه٬ بگم که میمیرم برات؟

اجازه میدی که بگم حرف ترانه هام تویی؟

دلیل زنده بودنم٬ دردبهانه هام تویی؟

اجازه دارم به همه بگم که تومال منی؟

ستارتم اینومی گه٬ که تو٬ تواقبال منی؟

اجازه هست جاربزنم بگم چقددوست دارم؟

بگم می خوام بخاطرت سربه بیابون بذارم؟

اجازه هست برای توازته دل دیوونه شم؟

اجازه میدی که بگم همین روزامیایی پیشم؟

اجازه میدی قصه هام باعشق توجون بگیره؟

چشمای عاشقم واسهت روزی هزاربار بمیره؟

اجازه میدی که فقط تودنیاباتوبمونم؟

هرچی که عاشقانه بود به خاطرتوبخونم؟

اجازه هست بابالتو پربزنیم بریم بهشت؟

کاش نذاریم برنده شه٬ توبازی ما٬ سرنوشت

اجازه هست باافتخار آهنگ سازمن بشی؟

توفصل سخت زندگی ٬ بازگل نازمن بشی؟

اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه؟

هراسمی جزاسم خودم٬ دیگه فراموشت بشه؟

اجازه هست؟ بگوکه هست٬ من همشو دارم میگم

باتوبه آسمون میرم٬ باتویه آدم دیگم

اجازه هست یه لحظه  هم دیگه ازت جدانشم؟

گول گلارو نخورم٬ محوستاره هانشم؟

اجازه میدی که بگم٬ من مال تو٬ تومال من؟

من ازتوخواهش می کنم که زیروعده هات نزن

اجازه ی تودست تو٬ اجازه من دست تو

خنده ی من خنده تو٬ شکست من شکست تو

( ابدی ترین عاشقت: پانیذ)

 

     توبه دادمن رسیدی وقت تنهاییمو دیدی /تونذاشتی برم ازدست مگه چیزیم هنوز هست

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 15:3 |

 

روساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزاربهت گفته باشم که ماجرای ماوعشق

تقصیرچشمهای توبود وگرنه ماکجاوعشق

سرم تولاک خودم ودلم یه جوهوس نداشت

بس که یه عمرآزگار کاری به کارکس داشت

تااینکه پیداشدی وگفتی ازاین چشمای خیس

تودفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقم رودست کم نگیر درسته مجنون نمی شم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمی شم

روساحل سرخ دلت اسم کسی روحک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوزیه قطره اشکت و به صدتا دریا نمیدم

یه لحظه باتوبودن و به عمردنیانمیدم

همین روزا به خاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمون توشهرمون جار می زنم

( کسیکه یه تارموت وبادنیا عوض نمی کنه: پانیذ)

 

به انکه فانوس فانوس قلبها را نوازش می دهد:

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 14:39 |

جز تو از خدای مهربون هیچی تو دنیا نمی خوام
تو رو واسه امروز می خوام.واسه فردا نمی خوام
خیلی وقته هر جا می ری دل من به دنبالت میاد
من فقط تورو می خوام.اما واسه خواب و رویا نمی خوام
عاشقی هم بد دردیه.عاشقا می گن که درمون نداره
به جون جفتمون قسم : تورو واسه حل این معما نمی خوام
نمی دونم چرا این دل من بد جوری عاشقت شده؟
تو رو واسه شادی می خوام.واسه غم ها نمی خوام
دلم تنگ شده برات.تورو خدا فکری به حال من بکن!!!ای رفیق روز و شب

میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 20:50 |

 

غصه توبرای من             شادی من برای تو

دلت گرفت بگوخودم               گریه کنم به جا ی تو

روزای خوب برای تو             شبای بدبرای من

نتای رنگی مال تو               شعرغم انگیزمال من

بهاروعطرش مال تو               برگای پاییز مال من

گلای قرمزمال تو               گلای پرپرمال من

قصه اول مال تو               حرفای آخرمال من

لذت خنده مال تو                بارون گریه مال من

صدآفرینامال تو               حرف گلایه مال من

عمرزیادتوفال تو                  رنج زیادتوفال من

همیشه بردن مال تو                  همیشه باختن مال من

خاطره ی خوش مال تو                 تلخی رفتن مال من

خوابای رنگی مال تو              خواب پریشون مال من

روزای زیبامال تو                  جمعه ی دلگیرمال من

قسمتای خوش مال تو              غمای تقدیرمال من

زندگی من مال تو                خستگی تومال من

ستاره بارون مال تو              اشک شبونه مال من

هرچی ترانس مال تو              برق نگاهت مال من

تمام دنیارومیدم                  صورت ماهت مال من

خورشیدومهتاب مال تو               شبای تاریک مال من

سواردور قصه هام                 تومال من٬ من مال تو

دیونه ی نگات شدم                     من توروکم دارم نرو

 

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 13:9 |

 

تمام دنیاسرجاش

فقط منودوست داشته باش

بذارشباروزبشه و                روزادوباره شب بشه

بذارهواابری بشه                            شایدزمین ادب بشه

بذارکسی که قلبشو              بسته به روی عاشقی

ازدست ماکه عاشقیم                    یه جوری جون به لب بشه

چی کارداریم که آسمون               آفتابیه یابارونی

فقط به من نگاکن و               عشقوتوی چشام بخون

می ترسم ازاون روزی که                بهم بگی نمی تونی

تمام دنیاسرجاش

فقط منودوست داشته باش

بذارزمین بگرده و             ستاره هانور بپاشن

تمام عاشقاباهم             سریه ساعتی پاشن

دنیابیفته دستشون            عاشقاتصمیم بگیرن

وقتی هوابارونی شد              همیشه دورهم باشن

مابه کسی چی کارداریم               بیابشین پیش خودم

بذار زمین وآسمون             جاهاشو بدن به هم

دیوونتم بذاربرم             به همه ی دنیابگم

دستای سردموبگیر            گرمی دستاتو بده

وگرنه بازم یه دونه              به نفع روزگارمی شه

فقط دس منوبگیر             فقط منودیونه کن

موی پریشون منو            فقط بشین وشونه کن

فقط واسه خودم بخون             فقط واسه خودم بخند

حتی واسه خودم               خستگی روبهونه کن

بوسه هاتو فقط بذار             روگلای گونه ی من

تقصیرقلبامون بوده             ماکه گناهی نداریم

شهرمون وسیاسفید            فقط منورنگی بکش

به جزدلم که می شکنه             هرچی دیدی سنگی بکش

وقتی که دورم عکسمو             بااشک ودلتنگی بکش

نورقشنگ عشقتو             رو هفت تاآسمون بپاش

بگو یه دیوونه ای هست              که بامنه تاآخراش

تمام دنیاسرجاش

فقط منو دوست داشته باش

                          ( امضاء: کسیکه بیش تراز پیش دلش تنگ تو می شود: پانیذ)         

 

       همیشه تنفست می کنم معجزه بهشت              

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 14:45 |

 

تمام شهررا ویرانه خواهم کرد٬ وباتوآشنای من

تمام شهررا بیگانه خواهم کرد.

ببین زیبا٬ ببین شمع بلند دوردست قله ی برفی٬

خودم راتاکه دنیاهست پیش پای توویرانه خواهم

کرد.

ببخش امانمی دانم چرا این بار من خواهی نخواهی

دردل تو خانه خواهم کرد.

برای فتح این قلعه٬ زمانی ترک شهرومردم وکاشانه

خواهم کرد. وموهای بلندبید منون نگاهت را٬ شبیه

یک نسیم اول دی٬ شانه خواهم کرد.

ومن از دست خود٬ ازدست عشق تو٬ تمام اهل این

دنیاوشایداهل این ویرانه رادیوانه خواهم کرد.

ببین زیبا٬ صدایت می کنم حالا همین حالا٬ قسم

خوردم که نامم راکنار نام توتا انتهای کهکشان راه

شیری نیزخواهم برد. وزآن دوردست نقطه ی نزدیک

تمام سطرسطر عشقهایم رابه توافسانه خواهم کرد.

ترابین تمام نورچشمی های این خورشید زردسرکش

مغرور٬ یکی یکدانه خواهم کرد.

ببین زیبا هزاران باردیگربازمی گویم٬ تراباعشق خود٬

بادست خود٬ باقلب سرشارازجنون خود شبی

افسانه خواهم کرد.

 توعشق من فقط دیوانه ام کردی٬ ببین باعشقت

آخرسر من چه خواهم کرد.

                                  ( منوببخش عشق من)

 

               منوببخش همین حالا شاید فردا دیگر نفسی برایم نماند

 

+ نوشته شده توسط علیرضا و پانیذ در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 14:4 |


Powered By
BLOGFA.COM